تنهاترین تنها منم...

به نام خداوندی که از شدت حضور ناپیداست...

خدانگهدار

 

سلام

امیدوارم حال همتون خوبِ خوب باشه

این آپم یه کم زیادی طولانیه... اما لطفا بخونینش ....

 

اول از همه از اینکه کامنتای قبلی رو جواب ندادم واقعا معذرت میخوام

اگر تا قبل رفتنم برسم حتما جواب میدم اما اگر نرسیدم هم...واقعا شرمندتون میشم

 

این وب رو ساختم تا یه خونه داشته باشم که

هر موقع کم میارم از دلتنگیام بنویسم

هر موقع دلتنگ میشم از خستگیام بنویسم

هر موقع خسته میشم از تنهاییام بنویسم

بنویسم از تمام دل خستگیهام...

 

میخواستم اینجا فقط نوشته های خودم رو بذارم...

اما به خاطر دوتا اشتباه کوچولو نتونستم اون آرامشی که میخوام رو اینجا برای خودم و شما دوستای گلم به وجود بیارم...

حالا دیگه اون آرامش رو ندارم که هیچ

اینجا رو برام کردن عین یه کابوس

کابوسی که توش توی یه مرداب غرقم

مردابی که هرچی بیشتر دست و پا میزنم تا خودم رو نجات بدم بیشتر توش فرو میرم.....

 

از قدیم گفتن هر اومدنی یه رفتنی هم داره

اینکه میخواستم آرامش داشته باشم شد دلیل اومدنم و

به دست آوردن یه دنیا دغدغه و... شده دلیل رفتنم.......

آره... درست متوجه شدین

میخوام خداحافظی کنم و برای همیشه برم...

اما قبلش میخوام جواب چندتا سوال رو که خیلیا ازم پرسیدن رو بگم.........

هربار که یکی از شما دوستای گلم ازم خواست که لینکم کنه

خیلی تاکید داشتم که حتما ۳نقطه ای که اسم وبلاگم داره رو حتما برای لینک بذارین...

تقریبا ۹۰٪ هم ازم پرسیدین که دلیل این همه اصرار و تاکیدم برای گذاشتن اون ۳نقطه چیه....

خیلیاتون ازم خواستین که قالب وب رو تغییر بدم و از یه قالب که رنگ زمینه اش روشنتر باشه و اینقدر دلگیر نباشه استفاده کنم

اما هیچوقت نتونستم این کار و انجام بدم و خیلیا ازم دلیل این همه اصرارم روی این قالب رو پرسیدن....

 

همونطوری که اون اوایل توی یکی از آپ هام سربسته بهش اشاره کردم

از ۳ - ۴ سالگی تنها بودم

توی شلوغی و تنها....

هر کدوم از شما اگر براتون مشکلی پیش بیاد پدر مادر برادر خواهری دارین که ازش کمک بخواین

مشکلات زیادی داشتم اما همیشه فقط من بودم که باید در برابر این مشکلات میایستادم

شما دوستی داشتین که حداقل بتونین براش دردودل کنین

اما یه بخشی از مشکلات من مربوط به بعضی دوستا بود که منو خواهرشون میدونستن اما....

به معنای واقعی تنها بودم

اما یه نفر همیشه و همه جا پشتیبانم بود

هرجا که خسته میشدم برام یه پناهگاه بود که توی آغوشش گریه کنم و از خستگیام بگم

هرجا که حس میکردم دیگه راهی نمونده. میشد سوی چشمای نابینای من و راهو نشونم میداد

هرجا که توانم برای پیش رفتن تموم میشد. میشد توان پاهای ناتوانم و منو به جلو میبرد

هرجا که کم میاوردم دست نوازش روی سرم میکشید و اینقدر توی گوشم از روزای خوب میگفت که جون دوباره ای میگرفتم و ......

شماها به من بگین

از خدا عاشقتر دیدین تا حالا؟؟؟؟؟؟....

 

میخواستم اسم این خونه رو بذارم:

"" تنهاترین تنها منم ""

اما دیدم خیلی بی معرفتیه که این عاشق رو نادیده بگیرم و بگم تنهای تنهام...

خیلی دنبال یه اسم گشتم که بتونه حضورش رو برسونه

اما هیچ اسمی نتونست بزرگی این عاشق رو در خودش بگنجونه

تا اینکه اسم این خونه شد همین که دیدین

"" تنهاترین تنها منم... ""

اون ۳نقطه ای که همیشه اصرار به بودنش داشتم همون نشونه حضور همیشگیه "" خدا "" بود.......

برای انتخاب قالب دنبال چیزی بودم که زمینه اش همرنگ دل سوخته ام باشه

که رسیدم به این قالب....

قالبی که رنگ زمینه اش قهوه ای سوخته بود

و از طرفی قالبی که نشون بده این دل از بس زجر کشیده دیگه مرده

خیلیاتون ازم خواستین اگر رنگ زمینه ی تیره میخوام حداقل عکس اون گل حلقاویزشده رو بندازم دور

اون گل که به دار کشیده شده و ازم میخواستین که بندازمش دور نشونه ی دلم بود......

اینجا رو ساختم تا یه سنگ صبور داشته باشم

سنگ صبور خیلیا شدم و این خونه به خاطر همون ۲اشتباه نتونست سنگ صبورم باشه

حالا هم دارم از این خونه کوچ میکنم و میرم یه جای دیگه

یه خونه ی دیگه

خونه ای که توش بتونم از نوشته هام بذارم

نوشته هایی که فقط و فقط حرف دلم هستن......

میدونم دوست و خواهر خوبی براتون نبودم

برای همین میخوام از تک تک شما آجیای نازنین و داداشیای عزیزم و دوستای گلم معذرت خواهی کنم

 

به یکی از دوستای عزیزم گفته بودم که میخوام برای مدتی همه چیز رو بذارم کنار و بعد کم کم برم سراغ هدفهایی که داشتم

و چقدر به این کار تشویقم کرد...

شاید اون دوست اگر میدونست چندتا از چیزایی که میخوام بذارمشون کنار این وب و خودش ( و همینطور آی.دی ای که بعضی از شما دارین ) هستن نه تنها تشویقم نمیکرد به این کار

بلکه مطمئنا مخالفت هم میکرد...

میدونم خودش فهمید که منظورم کیه

الان که اینا رو مینویسم مسافرتی...امیدوارم بهت خوش بگذره...

فقط میتونم ازت معذرت بخوام و دعا کنم که هرجا و با هرکسی که هستی موفق باشی و خوشبخت...............

الان که دارم براتون این آپ رو میذارم دقیقا تا ۵ ساعت دیگه از خونه میزنم بیرون و  ۱۰ ۱۲ روز میرم مسافرت

میرم همون شهری که عاشقشم

( اون یه نفر میدونه که منظورم کجاست  )

اونقدر میمونم تا آروم بشم و کم کم برم سراغ هدفهام....

از تمام شما آجیا و داداشیای گلم خداداحافظی میکنم و امیدوارم که به بهترینها برسین

خیلی دوستتون دارم

به قول یکی از دوستا

مراقب خودتون و خوبیهاتون باشین

دلم برای همتون تنگ میشه

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 13:45  توسط کیمیا  | 

زندگی یعنی چه ؟؟؟

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ
!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند



زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

 

زنده یاد سهراب سپهری


عید مبعث رو به تک تک شما دوستای گلم تبریک میگم

شرمنده که آپ امروز به آخرین ساعت های شب افتاد

آخه صبح که سر جلسه ی آخرین امتحانم بودم

بعدازظهرم اینقدر خسته بودم که....

به هرحال شرمندتونم

خیلی دوستتون دارمممممممممممممممممم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 23:27  توسط کیمیا  | 

جنبشی نیست در این خاموشی...

 

دیرگاهیست در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا میخواند

لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی

در و دیوار به هم پیوسته

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی ست ز بندی رسته

از چه دلتنگ شدی؟؟؟...

دلخوشی ها کم نیست

مثلاً این خورشید...

نفس آدم ها سربه سر افسرده ست

روزگاریست در این گوشه ی پژمرده هوا

هر نشاطی مرده ست

دست جادویی شب

در به روی من و غم میبندد

میکنم هر چه تلاش

او به من میخندد.....

نقش هایی که کشیدم در روز

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود....

دیرگاهیست که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است

جنبشی نیست در این خاموشی

دست ها. پاها. در قیر شب است....

" سهراب سپهری "


 سلام دوستای گلم

میخواستم بگم به دلایل مشکلاتی که بعضی عزیزان دارن برام ایجاد میکنن

از این به بعد دیگه به هیچ کدوم از کامنت های خصوصی جواب نمیدم ( حتی شما دوست عزیزم )

با عرض شرمندگی از تمامی دوستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 تیر1390ساعت 16:51  توسط کیمیا  | 

آیا شیطان وجود دارد؟؟؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟؟؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟؟؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : " بله او خلق کرد "

استاد پرسید : " آیا خدا همه چیز را خلق کرد ؟؟؟ "

شاگرد پاسخ داد : " بله آقا "

استاد گفت : " اگر خدا همه چیز را خلق کرد. پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست. خدا نیز شیطان است. "

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانسته ثابت کند که عقیده به خدا، افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دست بلند کرد و گفت : " استاد میتونم از شما سوالی بپرسم؟ "

استاد پاسخ داد : " البته "

شاگرد ایستاد و پرسید : " استاد، سرما وجود دارد؟؟؟ "

استاد پاسخ داد : " این چه سوالی است؟!!! البته که وجود دارد. آیا تاکنون حسش نکرده ای؟؟؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت : " در واقع آقا، سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک، چیزی که ما از آن به سرما یاد میکنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را وقتی که انرژی داشته باشد یا آن را انتقال دهد، میتوان مطالعه کرد. و گرما چیزی ست که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آن را دارا باشد. صفر مطلق ( ۴۶۰ -  ) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد، این کلمه را بشر برای اینکه توصیفی از نبودن گرما داشته باشد خلق کرد. "

شاگرد ادامه داد : " استاد تاریکی وجود دارد؟؟؟ "

استاد پاسخ داد : " البته که وجود دارد. "

شاگرد گفت : " دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی ست که میتوان آن را مطالعه و آزمایش کرد، اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد، اما شما نمیتوانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتوی بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را میشکند و آن را روشن میسازد. شما چطور میتوانید یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟!!! تنها کاری که میکنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟...تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد به کار میبرد. "

در آخر مرد جوان از استاد پرسید : " آقا، شیطان وجود دارد؟؟؟ "

استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد : " البته همیانطور که قبلاً هم گفتم. ما او را هر روز میبینیم. او هر روز در مثالهایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق میافتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیز به جز شیطان نیست. "

و آن شاگرد پاسخ داد : " شیطان وجود ندارد آقا، یا حداقل در نوع خود وجود ندارد...شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد، شیطان نتیجه ی آن چیزی ست که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند، مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید. "

نام آن مرد جوان : آلبرت انیشتین بود !!!!


البته من میخوام یه اظهار نظری بکنم...

آلبرت گفته شیطان همان نبودن خداست...اما ما میدونیم که خدا همیشه و همه جا هست

به نظر من درستش اینه: شیطان همان فراموش کردن حضور خداست........


ولادت حضرت علی (ع) بر همه ی شما دوستان عزیزم مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 12:55  توسط کیمیا  | 

دستمالِ کاغذی.....

دستمالِ کاغذی به اشک گفت :

قطره قطره ات طلاست‌‌، یکم از طلای خود حراج می کنی؟؟؟

عاشقتم !!! با من ازدواج می کنی؟؟؟

اشک گفت:

تو چه ساده ای خوش خیال کاغذی !!!

توی ازدواج ما تو مچاله می شوی، چرک می شوی....

پس برو بی خیال باش...عاشقی کجاست؟؟؟

تو فقط دستمال باش....

دستمالِ کاغذی دلش شکست...

گوشه ای کنار جعبه ای نشست، گریه کرد

در تن سفید نازکش، دوید خون درد........

آخرش دستمالِ کاغذی مچاله شد، مثل تکه ای زباله شد...

او ولی شبیه دیگران نبود...چرک نشد، مثل این و آن نشد

اگر چه توی سطل آشغال بود اما پاک بود...عاشق و زلال

او با تمام دستمال هایِ کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود...

دانه های اشک داشت

.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 13:24  توسط کیمیا  | 

خدایا...من دخیل بسته ام به حریم کبریایی تو.....

 

حدود یک سال پیش. با چند تا از دوستام توی یه پارک دور هم جمع بودیم. که حرف از رسیدن به معشوق شد و در اصل یکی از بچه ها باعث شده بود این بحث پیش بیاد...

داشت گله و شکایت میکرد که چرا دنیا اینطوریه و چرا بعد از این همه تلاش و دوندگی به اونی که میخوام نمیرسم و .....

یه خانمی نزدیکیه ما نشسته بود و متوجه حرفای ما بود....

دوستم داشت گریه می کرد که بلند شد اومد نزدیکمون و این شعر رو برامون خوند........

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام اَلستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پُر ز لیلا شد دل پر آه او......

گفت: یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم میزنی

دردم از لیلاست آنَم میزنی

خسته ام زین عشق دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو....من نیستم

.....

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلی ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم: بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم......

 

من نمیدونم اون خانم کی بود. ولی خیلی ساده حقیقت بزرگی رو گفته بود.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 13:45  توسط کیمیا  | 

سلاممممممممممممممممممم

 

خوبین دوستای گلم؟؟؟؟؟؟؟

امیدوارم همتون خوب خوب باشین...

بچه ها من سرم خیلی خیلی شلوغ شده و دیگه نمیرسم مثل قبل برای هر پست جدیدی که دارم به همه اطلاع بدم....واقعا شرمندتونم

برای همین تصمیم گرفتم از این بعد هر ۵شنبه وبلاگ رو به روز کنم...

این یه دعوت نامه ست برای همه ی دوستام

منتظر حضور گرم تک تکتون هستم....

این گلای زیبا تقدیم به همه ی دوستای عزیزم...

 

راستی...

اولین آپم هم پس فرداست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 خرداد1390ساعت 20:35  توسط کیمیا  | 

مادرم روزت مبارک....

 

آن زمانی که زمان یاد ندارد چه زمان

در مکانی که مکان یاد ندارد چه مکان

نه شبی بود نه روزی نه چرخی نه جهان

نه پری بود نه جبریل نه دوزخ نه جنان

دل من در پی یک واژه بی خاتمه بود

اولین واژه که آمد به نظر " فاطمه " بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 16:18  توسط کیمیا  | 

یادمان باشد...

 

یادمان باشد


اگر خاطرمان تنها شد


طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم


یادمان باشد


اگر این دلمان بی کس شد


طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم


یادمان باشد


که دگر لیلی و مجنونی نیست


به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم!


یادمان باشد


که در این بهر دو رنگی و ریا


دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم


یادمان باشد


اگر از پس هر شب روزیست


دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم


یادمان باشد


اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم


طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

........

 


 

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم




خود بسازیم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم



جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم

شکوه ازغیر خطاهست خطایی نکنیم



و به هنگام عبادت سر سجاده ی عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم



یاور خویش بدانیم خدایاران را

جز به یاران خدادوست وفایی نکنیم



یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم



گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان

با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم



یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپرشدنش سازونوایی نکنیم

......

 البته من شعر کاملش رو نذاشتم...

فقط بخش هایی ازش هست که...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 13:40  توسط کیمیا  | 

باشه دل میکنم از تو...

به خاطره اتفاقایی که برام افتاد تصمیم گرفتم موزیک وب رو تغییر بدم

این هم متن شعرش

امیدوارم خوشتون بیاد

 

من

با یه دنیا خاطر تو

تو

به من گفتی برو

من

چجوری جدا شم از تو....

 من

می خوام از دنیا برم

تو

میگی تنهایی برو

من

میمیرم جدا شم از تو...

 من

با دلی خون از غم تو

چی میشه بمونی با من

نگو شرم میکنم از تو...

من

با خودم میگم دل تو

چرا بد میکنه با من

باشه دل میکنم از تو...

 

رفتم از شهر خدا

ستاره چیدم واسه تو

تو ستارمو سوزوندی

آخرش گفتی برو

آی دلت بسوزه بی رحم

تو اسیر دلتی

کاش میدونستی عزیزم

اون ستاره خودتی

تو سوزوندی خودتو

با خودت منم سوزوندی

کاشکی که دل نداشتیو جاش

توی قلب من میموندی

تو سوزوندی خودتو

با خودت منم سوزوندی

کاشکی دل نداشتیو جاش

توی قلب من میموندی....

من.....

+ نوشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 20:28  توسط کیمیا  | 

مطالب قدیمی‌تر